تاریخ انتشار:94/4/8 - 10:56
شماره مطلب:139448
به مناسبت هفتم تير شهادت شهيد بهشتي

بخشي از خاطرات شهيد آيت الله بهشتي

بخشي از خاطرات شهيد آيت الله بهشتي:

از پلكان حرام كه نمي‌شود به بام سعادت حلال رسيذ د...
گفتند حالا كه «مرگ بر شاه» همه‌گير شده؛ شعا ر جديد بديم. «شاه زنازاده است، خميني آزاده است». آشفته شده‌بود. گفت: رضاخان ازدواج كرده، اين شعار حرام است. از پلكان حرام كه نمي‌شود به بام سعادت حلال رسيد.
*
طلبه جوان هر روز مي‌رفت دبيرستانها درس انگليسي مي‌داد. پولش هم مي‌شد مايه امرار معاش. مي‌گفت اينطوري استقلالم بيشتره، نواقص حوزه رو بهتر مي‌فهمم و با شجاعت بيشتري مي‌تونم نقد كنم. بهشتي تا آخر هم با حقوق بازنشستگي آموزش و پرورش زندگي مي‌كرد.
*
از بهشتي پرسيد؛ روحاني هم مي‌تونه تو شوراي شهر بره؟ گفت: روحاني همه جا مي‌تونه بره به شرط اينكه علم اون رو داشته باشد نه اينكه تكيه‌اش به علوم حوزوي باشه.
گفت: صرف روحاني بودن به فرد صلاحيت ورود به هر كاري رو نمي‌ده.
*
بني‌صدر كه فرار كرد زنش رو گرفتند. زنگ زد كه زن بني‌صدر تخلفي نكرده بايد زود آزاد بشه. آزادش نكردند. گفت با اختيارات خودم آزادش مي‌كنم. بهشتي مي‌گفت: هر يك ثانيه كه در زندان باشه گناهش گردن جمهوري اسلاميه.
*
به جمع رو كرد و گفت: قدرت اجرايي و مديريتي رجوي به درد نخست‌وزيري مي‌خوره. حيف كه التقاط و نفاق داره، اگر نداشت مناسب بود.
تو بدترين حالت هم، انگشت مي‌گذاشت روي نكات مثبت.
*
الآن بهترين موقعيته، براي كمك به پيروزي انقلاب هم هست! نيت بدي هم كه نداريم. آمار شهداي ١۵خرداد رو بالا مي‌گيم، خيلي بالا، اين ننگ به رژيم هم مي‌چسبه!
بهشتي بدون تعلل گفت: با دروغ مي‌خواهيد از اسلام دفاع كنيد؟ اسلام با صداقت رشد مي‌كنه نه دروغ!
*
بهشتي اسم جوان رو داده بود براي شوراي صدا و سيما. گفته بودند ولي اين مخالف شماست، كلي عليه شما دنبال سند بوده! گفت: او جوياست و كنجكاو. چه اشكالي دارد كه سندي پيدا كند و مردم رو آگاه كند.
*
همه جمع شده بودند براي جلسه. باهنر رو فرستاده بودند كه بهشتي رو بياره. اومده بود كه آماده شيد بريم؛ همه منتظر شمايند. بهشتي عذر خواسته بود. گفته بود جمعه متعلق به خانواده است، قرار است برويم گردش.
اخم باهنر رو كه ديد گفت: بچه‌ها منتظرند، سلام برسونيد، بگيد فردا در خدمتم
*
به قاضي دادگاه نامه زده بود كه: «شنيدم وقتي به مأموريت مي‌روي ساك خود را به همراهت مي‌دهي. اين نشانه تكبر است كه حاضري ديگران را خفيف كني.»
قاضي رو توبيخ كرده بود. حساس بود، مخصوصاً به رفتار قضات...
*
مترجم ترجمه كرد؛ «هيأت كوبايي مي‌خواهند با شما عكس يادگاري بگيرند». همه ايستاده بودند تو كادر جز مترجم! پرسيد مگه شما نمي‌آيي؟ گفت: همه مي‌دونند من توده‌ايم، براي شما بد مي‌شود. خنديد؛ بايد شما هم باشيد، دقيقاً كنار من! كادر كامل شد.
*
رفته بودند سخنراني، منافقين هم آدم آورده‌بودند. جا نبود. بيرون شعار مي‌دادند. آخر سر گفتند، حاج آقا از در پشتي بفرماييد كه به خلقيها نخوريد. گفت: اين همه راه آمده‌اند عليه من شعار بدهند. بگذاريد چند «مرگ بر بهشتي» هم در حضور من بگويند. از همان در اصلي رفت...
*
با بي‌ادبي بلند شد به توهين كردن به شريعتي. بهشتي سرخ شد و گفت: حق نداري راجع به يك مسلمان اينطور حرف بزني.
هول شدند و چند نفر حرف تو حرف آوردند كه يعني بگذريم. گفت: شريعتي كه جاي خود! غير مسلمان را هم نبايد با بي‌ادبي مورد انتقاد قرار بديم.
***
اومده بودند در خانه بهشتي كه يك مقام سياسي خارجي مي‌خواهد شما را ببيند. گفت: قراره به فرزندم ديكته بگويم. جمعه‌ام متعلق به خانواده است.
نرفته بود. «بابا آب داد». بنويس پسر بابا!
***
صبح بود، يه اتوبوس آدم پياده شدند جلوي خونه بهشتي. يه نگاهي و براندازي كردند و دوباره سوار شدند و رفتند. نگو دعوا شده بود، يكي گفته بود خونه بهشتي كاخه. يكي ديگه كه گفته بودند هشت طبقه است. راننده بهشتي‌شناس بود. همه رو آورده بود دم خونه گفته بود حالا ببينيد و قضاوت كنيد.
منبع: كتاب صد دقيقه تا بهشت
 

افزودن نظر جدید

کد امنیتی
کد امنیتی برای جلوگیری از ارسال اسپم می باشد.
Image CAPTCHA
لطفا کاراکترهای تصویر را در کادر بالا وارد نمایید.

پیوندهای تصویری